تبليغاتX
.:: ما و خودمان ::.

بن بست اصلاح طلبی

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

               بن بست اصلاح طلبی!

مشکل اصلاح طلبان چیست؟ این سوالی است که مدت هاست، و خصوصا دوباره پس از اعلام نتایج اننتخابات مجلس هشتم، بسیاری از آنان که نام اصلاح طلب را به دوش می کشند از خود میپرسند تا شاید برای انتخابات بعدی با استراتژی درست تر بتوانند تعداد آرای بیشتری را برای خود دست و پا کنند. البته بعید می دانم که آن ها جواب درست را بیابند و به نتایج آن پایبند بمانند اما من فکر می کنم اولین مشکل اصلاح طلبان عدم صداقت و دروغگو بودن آن هاست. این را هم بگویم که این عدم صداقت به شکل بسیار مشمئز کننده ای در برخی لایه های افرادی که خود را اصولگرا می نامند نیز وجود دارد و لطمه خود را نیز به آن ها خواهد زد (همان طور که تا به امروز نیز زده است)، اما این مساله درباره اصلاح طلبان شکلی بسیار حاد یافته و ظاهری بسیار روباه صفت و منافقانه به آنان داده است. این عدم صداقت البته بجز بی تقوایی ریشه دیگری نیز دارد و آن عطش به قدرت رسیدن آنهاست حتی به قیمت بی آبرو بودن. عطشی آن چنان فراوان که راه بر قوه تعقل نیز می بندد بلکه نقشه ای طراحی شود برای به قدرت رسیدن برای مدتی طولانی تر. دوست دارند در صورت امکان همین فردا در راس قدرت باشند ولو این که بدانند پس فردا با خفت و خواری از این اریکه به زیر کشیده می شوند و باز سال ها به طول خواهد انجامید تا آب رفته از روی را به جوی برگردانند.

همین می شود که روزی هاشمی را له می کنند چون نان شان در آن است و روزی پرچمش می کنند برای اصلاحات چون نان شان در آن است. خدا می داند اگر روزی ازروزهای سال 77، به یکی از این عوام الناس می گفتی که فردا همین هاشمی که تبدیل شده به یک هیولا قرار است تبدیل بشود به مظهر صلح و دوستی و پرچم دار اصلاحات توی گوشت اگر نمی زد لا اقل کلی به خنگی ات می خندید ولی این جماعت صاف صاف توی چشم مردم نگاه کردند و هم این کردند و هم آن، چون نان شان در آن بود.

همین ها یک روز آمدند هر چه توانستند علیه دین و تشیع و اسلام و امثالهم بد دهنی کردند و به امام بی حرمتی کردند چون نان شان در آن بود و امروز علمدار حمایت از خط امام و ربط امام شده اند چون نان شان در این است.

روزی آمدند با انواع کارهای پوپولیستی با آوردن یک فرد معلول در برنامه انتخاباتی و باریختن اشک پای صندوق رای گرفتند چون نانشان در آن بود و روزی ویژه نامه ها منتشر کردند در مذمت پوپولیست بودن چون نانشان در این بود.

 و این مساله در حد آدم های صرفا سیاسی این ها باقی نمانده است. آدم های بظاهر اندیشمندشان نیز همین طورند. سروش را ببینید. از طرفی نظریه می دهد قرآن کتاب غیر الهی و نوشته پیامبر است و جوایز و مزایای منظور را اخذ می کند و نانش را می خورد، و از طرف دیگر با همان تذبذب سیاسیون شان می گوید که البته الهی است، تا مبادا کسی از مومنین علیه اش خشمی شود و بخشی از نانش بریده شود.

مشکل اما این دورویی ها و دغل بازی ها هم نیست. مشکل آنجاست که این ها خودشان هم، هم به همه این ها معتقدند و هم به همه آن ها. و شاید درست ترش این باشد که بگویم نه به این ها معتقدند و نه به آن ها. این ها به همه چیز حتی به اعتقادات مذهبی به چشم استراتژی های دست یافتن به قدرت نگاه می کنند. در حالیکه اگر می خواهند بازهم مفتضح نشوند و البته به قدرتی پایدار هم دست پیدا کنند، تنها راه پیش روی شان داشتن صداقت است.

به عقیده من اگر عقل این جماعت درست کار کند باید از اصل و اساس بیایند و صریح اعلام اعتقاد به لائیسیته کنند و بگویند که اعتقاد به جدایی دین از سیاست دارند. به خاطر فشار افکار عمومی هم از حرفشان برنگردند. بگویند معتقدند امام اگر یک اشتباه در طول عمرش مرتکب شد انقلاب بود که راه را بر توسعه و رشد اقتصادی این مملکت بست. و پایش بایستند. حتی به قیمت از دست دادن رای و حمایت مردم. و پای  عقیده شان خون بدهند و حتی بمیرند بخاطر اعتقادشان تا مگر انقلاب شان ثمر بدهد. اینطوری اگر عمل شان هم ثمری نداد، حداقل خوبی اش آن است که بعد ها در موزه ها و تاریخ احزاب ایران نام شان در ردیف کسانی خواهد آمد که یک چیزی گفتند و سر حرفشان ایستادند.

البته یقینا این کار از این جماعت دنیا طلب برنخواهد آمد. ای کاش این ها حداقل از این رفیق کابویشان یاد می گرفتند که برای بسط تئوریک که نه، پراتیک آزادی و دموکراسی گاهی هم باید کلی آدم کشته شود. حال بگذار یکبار هم این کشته ها از خودی هایشان باشند.

 



محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

سنگ را نبندیم و سگ را دریابیم.

یکشنبه هجدهم فروردین 1387


این بار برای اولین بار، بعد از ساخته شدن فیلم فتنه، بازخوردهای جدیدتری را هم می شود دید. این دفعه به جز موج محکوم کردن ها و امثالهم، عده ای بحث مقابله به مثل، خروج از موضع انفعال، و پاسخگویی به شبهات مطرح شده را هم مطرح کرده اند که جایش همیشه پیش از این خالی بود.

بعد از همین بحث بود که تعدادی از محققین مقالاتی(+و+) در این باره منتشر کردند و در صدد دفاع از حقانیت قرآن بر آمدند. اما به نظرم یک اشتباهی در اینجا دارد صورت می گیرد. بسیاری از کسانی که بحث بیرون آمدن از موضع انفعال را مطرح کرده اند شروع کرده اند به اثبات این نکته که قرآن در مقابل کتاب مقدس مسیحیان، اصلا خشن نیست و در اثبات حرفشان آیات مختلفی از کتاب مقدس را آورده اند که دعوت به خشونت و تهاجم می کند.

اما اشتباه در همین جاست. انگار دقت نکرده ایم که گیرت ویلدرز به عنوان بخشی از یک جریان، یک بی دین است نه مسیحی. آیا این برخورد بیش از گذشته و بی دلیل ما را در برابر مسیحیان قرار نمی دهد؟ آیا ما در این ماجرا با مسیحیان درگیر و روبرو هستیم یا گروه دیگری که اساسا خودشان به هیچ دین آسمانی اعتقادی ندارند؟

جالب است دقت کنیم، آنچه ما امروز در صدد اثبات آن و دفاع از دین اسلام از آن طریق بر آمده ایم، یعنی اثبات خشن بودن متن کتاب مقدس - حتی با فرض تاکید بر تحریفی بودن آن متن - سالهاست به اشکال مختلف و به صورت یک بحث جدی در مدارس و رسانه های کشورهای اروپایی مطرح می شود. این وسط کسی اصلا مخالف نیست که چنین اتفاقی بیفتد و هیچ دین روسفیدی برای گرویدن خلایق باقی نماند. او آمده دین اسلام را خراب کرده، ماپازل اش را تکمیل می کنیم و بقیه ادیان را خراب می کنیم.

امروز مهمترین مسئله در کشورهای اروپایی مسئله بی دینی و فرار از دین است. کسی در این کشورها به این سادگی ها حاضر نیست تبلیغ دین را بکند که حالا ما برای دفاع از حقانیت قرآن، خود را رویاروی یک جامعه مسیحی ببینیم و شروع به خشن جلوه دادن کتاب تحریف شده مسیحیان کنیم. یادم نمی رود وجود همین مسیحیان معدودی - که در عصر تکنولوژی ارتباطات، روش خانه به خانه در روزهای آخر هفته را برای تبلیغ در نظر گرفته اند، - در کشوری که حرف از خدا و دین با پوزخند و احمق خوانده شدن همراه است، چقدر دل آدم های خدا پرست را شاد می کند. امروز عموم مسیحیان و خصوصا بسیاری از نسل جوان اصلا به مسئله ای به نام دین فکر نمی کنند. این ها بخاطر تبلیغات ضد دینی در مدارس و کتاب های درسی و تاریخی شان، چنین آموخته اند که همیشه عامل همه جنگها در جهان دین بوده است و این بد ترین ضد تبلیغ برای یک کلیت به نام "دین" است. حالا نقش ما این وسط، جز تخریب وجهه دین در معنای کلی آن و تقویت دیدگاههای تبلیغ شده علیه دین چیست؟ جالب تر این هست که بدانیم در این کشورها عمدتا افراد دین دار نگاه سالم تری به سایر ادیان دارند و مشکلات بیش تر مربوط به وقتی می شود که ما با افراد انتلکتوئل و بی دین طرف می شویم. آن ها هم تازه از دین" بای نحو کان" بدشان می آید و برایشان اسلام و مسیحیت فرق چندانی ندارد. حالا حیف است که در چنین شرایط مناسبی که جنایات بیشمار نظام لیبرال عرصه وسیعی برای تهاجم ما ایجاد کرده به کتاب مسیحیان گیر بدهیم که سهم اش در ساختن نظام جوامع امروز کشورهای غربی به نوک انگشت هم نمی رسد و تازه خودش خود بخود در حال احتضار است و باید هر شب پیروانش را از کاباره های شب بیدار جمع کند و راه کلیسا را باز نشانشان بدهد.



محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

مرثیه

شنبه هجدهم اسفند 1386

شهید علا ابودیهم مجری عملیات شهادت طلبانه پنجشنبه شب در قدس

 



محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

كلوا من طيبات ما رزقناكم

سه شنبه سی ام بهمن 1386

                 

گوشت باید حلال باشه. گوشت حروم بوی گند می ده و دماغم رو بشدت می زنه. برا همین شنبه ها صبح می رم از شنبه بازار مسلمونا گوشت حلال می گیرم. گوشت حلال بوی گند نمی ده و دماغ رو نمی زنه. این هفته هم مثل همیشه رفتم وایسادم توی صف حلال خورها که گوشت حلال بخرم. تو راه برگشت دیدم بوی خیلی بدی داره می یاد. در پلاستیک گوشت ها رو باز کردم. بو از گوشت ها بود. خیلی بد بود. بدتر از همه گوشت های حرومی که تا اون روز دماغم رو آزرده بود. کاغذ خریدی که ته پلاستیک بود از خون گوشت ها داشت خیس می شد. با احتیاط بیرونش آوردم. دیدم مبلغ کل رو بجای 15 یورو 1.5 یورو زده. برگشتم بازار. فروشنده منتظر بود. فهمیده بود غلط حساب کرده. بقیه پول رو برگردوندم. بوی گند گوشت ها رفت. الان گذاشتم شون توی یخچال. گوشت حلال بوی گند نمیده. حتی وقتی که خراب می شه و بو می گیره.



محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::

از کنار هم می گذریم

یکشنبه بیست و نهم مهر 1386

 

 

 زماني که داشتم با اساتيد مختلف دانشگاه براي گرفتن پذيرش مکاتبه مي کردم با پروفسوری به نام "کلود-ژان برتراند" آشنا شدم. استاد ارتباطات دانشگاه پاريس 2 بود و صاحب تاليفاتي در حوزه رسانه و اخلاق. براش نامه نوشتم. مثل همه اساتيد ديگه. اما اتفاقات اونطوري که انتظار داشتم پيش نرفت و باعث شد نامه هاي ديگه اي نوشته بشه. اين پست نامه هاي رد و بدل شده بين من و پروفسور برتراند هست که ارزش يکبار خونده شدن رو دارن.

 


ادامه مطلب را از اینجا بخوانید


محمدرضا شفاه :: صفحه اختصاصی این مطلب ::